![]() |
![]() |
|
| ... |
|
سلام
... خیلی وقته ننوشتم، دلم برای نوشتن تنگ شده. دلم برای حرف زدن هم تنگه، دلم برای همه چیز تنگ شده ... شاید نوشتن یادم رفته ... صدیقه جونم خیلی وقت بود نیومده بودی سراغم... کاش میشد ... به امید اینکه در اوج خوشبختی، در اوج شادی دوباره همدیگه رو ببینیم (زود زود) و برای هم حرف بزنیم ... خیلی دلتنگم .... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:56 توسط سولماز |
|
|
بهترین باش........
اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش،
ولی بهترین بوتهای باش كه در كناره راه میروید.
اگر نمیتوانی بوتهای باشی،علف كوچكی باش و چشمانداز كنار شاه راهی
را شادمانهتر كن.......
اگر نمیتوانی نهنگ باشی، فقط یك ماهی كوچك باش،
ولی بازیگوشترین ماهی دریاچه!
همه ما را كه ناخدا نمیكنند، ملوان هم میتوان بود.
در این دنیا برای همه ما كاری هست كارهای بزرگ،
كارهای كمی كوچكتر و آنچه كه وظیفه ماست،
چندان دور از دسترس نیست.
اگرنمیتوانی شاه راه باشی،كوره راه باش،
اگر نمیتوانی خورشید باشی، ستاره باش،
با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.
هر آنچه كه هستی، بهترینش باش..........
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:12 توسط سولماز |
|
|
"من شخصا دوست دارم بیاموزم،
اگرچه همیشه نفرت دارم از اینکه به من بیاموزند." چرچیل |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 15:8 توسط سولماز |
|
|
رحیم من! من پر شکوه ترین سرود های عالم را در ستایش تو ـ ای بهترین ـ خواهم سرود . من پر شورترین ترانه های عاشقی را که برخوردارترین معشوقان جهان از ان نصیبی نبرده اند ، برایت خواهم ساخت . ای غزل غزل های دل من !... همه جا خوب ترین گل های معطر شعر را از باغ های عشق و صحراهای اساطیر خواهم چید ، و دسته گلی خواهم بست . و در یک بامداد اسفندی ، به یاد نخستین پرستوی بهاری که بر یک عمر زمستانی پر گشود ، ارمغانت خواهم آورد . |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم اسفند 1387ساعت 17:2 توسط سولماز |
|
|
همچون سایه ای که در رویش مداوم نور رنگ میبازد، دشت ها و و دریاهای شگفت غیبی پیاپی می رسند و مرا در دامن خود فرو می کشد. و من هر بار در سینه ی چشم اندازی تازه ، می میرم و جان می گیرم. و مدام در رنج و شوق مرگ و حیات بی امان خویشم ! حالتی دارم که در وهم نمی گنجد. هر لحظه این جهان ،تابناکتر و بی کرانه تر می نماید و هر لحظه دورتر و حقیر تر. چه رویای پرشکوه و چه حقیقت پر جلالی است ! همه ی ذرات این عالم با ذرات وجود من آشنایند. نمی دانم چگونه ام ؟ هراس و شک و شگفتی ، و لذت و اضطراب و نیاز ، و کنجکاوی و انس و حیرت ، و انتظار و اشتیاق. و بسیار حالت های غریبی که دل های نفرین شدگان زمین ، و زندانیان آسوده زمانه نمی شناسند ، در من به هم امیخته اند. و مرا در سینه ی گدازان این آفتاب ، فرو می برند . و من ، گرم لذتی سرشار ، خود را تسلیم این موج ناپیدایی کرده ام که شتابان ، به دور دست این دریا می رود ، و مرا نیز بی خویش می برد . |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم اسفند 1387ساعت 16:48 توسط سولماز |
|
|
تو كيستي، كه من اينگونه، بي تو بيتابم؟ شب از هجوم خيالت نميبرد خوابم.
به سان قابق، سرگشته، روي گردابم!
تو در كدام سحر، بر كدام اسب سپيد؟ تو را كدام خدا؟ تو از كدام جهان؟ تو در كدام كرانه، تو از كدام صدف؟ تو در كدام چمن، همره كدام نسيم؟ تو از كدام سبو؟
من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه! چه كرد با دل من آن نگاه شيرين، آه! مدام پيش نگاهي، پيش نگاه!
كدام نشاه دويده است از تو در تن من؟ كه ذرههاي وجودم تو را كه ميبينند، به رقص ميآيند، سرود ميخوانند!
چه آرزوي محالي است زيستن با تو مرا همين بگذارند يك سخن با تو: به من بگو كه مرا از دهان شير بگير! به من بگو كه برو در دهان شير بمير! بگو برو جگر كوه قاف رو بشكاف! ستارهها را از آسمان بيار به زير؟
ترا به هر چه تو گويي، به دوستي سوگند هر آنچه خواهي از من بخواه، صبر مخواه. كه صبر راه درازي به مرگ پيوستهست! تو آرزوي بلندي و دست من كوتاه تو دوردست اميدي و پاي من خستهست. همه وجود تو مهر است و جان من محروم چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 8:53 توسط سولماز |
|
|
در شبستان خیال، عطر یاد تو چه آرام آمد گشت زد در عطش باغ و گل و پروانه و چه آرام مرا پیدا کرد. در شبستان خیال، من تو را می جستم زیر لب می گفتم عشق را باید جست زیر این چرخ بلند زیر بال و پر هر شاپرکی عشقی هست پشت هر پنجره نوری هست زیر لب می گفتم عشق را باید برد به بلندای خیال. ناگهان عطر یاد تو چه آرام مرا پیدا کرد و چه آرام مرا عاشق کرد و چه آرام مرا عاشق کرد ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 8:41 توسط سولماز |
|
|
همیشه به یادتون هستم و دلتنگ دوباره دیدنتونم:
باز ای دلبرا که دلم بی قرار توست وین جان بر لب آمده در انتظار توست در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست جز باده ای که در قدح غمگسار توست ساقی به دست باش که این مست می پرست چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست هر سوی موج فتنه گرفته ست و زین میان آسایشی که هست مرا در کنار توست سیری مباد سوخته ی تشنه کام را تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست بی چاره دل که غارت عشقش به باد داد ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست ای سایه صبر کن که براید به کام دل آن آرزو که در دل امیدوار توست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 14:16 توسط سولماز |
|
|
بی تو ای جان جهان ، جان و جهانی گو مباش چون رخ جانانه نتوان دید جانی گو مباش همنشین جان من مهر جهان افروز توست گر ز جان مهر تو برخیزد جهانی گو مباش یک دم وصلت ز عمر جاودانم خوش تر است بر وصال دوست عمر جاودانی گو مباش در هوای گلشن او پر گشا ای مرغ جان طایر خلد آشیانی خکدانی گو مباش در خراب آباد دنیا نامه ای بی ننگ نیست از من خلوت نشین نام و نشانی گو مباش سایه چون مرغ خزانت بی پناهی خوش تر است چتر گل چون نیست بر سر سایبانی گو مباش |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 12:50 توسط سولماز |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 12:40 توسط سولماز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ملاصدرا می گه:
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟ |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 اسفند 1387 آبان 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
| پیوندها |
|
هر چه می خواهد دل تنگت بگو روزهای زندگی دنیای تنهایی من به نام خدایی که مرامش محبت است سکوت |
|
RSS
|